ویتک؛ خرس ایرانی که سرباز لهستانی شد دنی کرینگل/ ترجمه: شیدا قماشچی برگرفته از سايت تاريخ ايراني

تاریخ ایرانی: داستان عجیبی است ولی حقیقت دارد. طی جنگ جهانی دوم، یک خرس قهوه‌ای به ارتش لهستان پیوست و همراه آن‌ها در جبهه‌های ایتالیا نیز جنگید. با گذشت چندین دهه، هنوز از «ویتک» تقدیر می‌شود.

 

اواسط فوریه ۱۹۴۴، آرچیبالد براون به نمایندگی از سپهبد برنارد مونتگامری در بندر ناپل حضور یافت تا از سربازان لهستانی که از اسکندریه مصر به ارتش انگلیس برای نبرد در جبهه‌های ایتالیا و آلمان پیوسته بودند، بازدید به عمل آورد. کنترل برنامه‌های روزانهٔ سربازان و آشنایی با نیروهای جدید نیز از وظایف او بود. ولی آن روز با دیگر روز‌ها متفاوت بود. آرچیبالد براون تجارب زیادی در دوران جنگ کسب کرده بود ولی این عجیب‌ترین چیزی بود که تا آن زمان دیده بود.

 

او با تمام اعضای گروهان ۲۲ پشتیبانی توپخانه ارتش لهستان آشنا شد به استثنای یک نفر. براون سال‌ها بعد در مصاحبه‌ای به این خاطره اشاره می‌کند: «به فهرست نگاه کردیم. تنها یک نفر غایب بود: سرجوخه وُیتک.»

 

طبق مدارک موجود سرجوخه ویتک باید در آن جمع حضور می‌داشت. براون شمارهٔ خدمت و دفترچه جیرهٔ ویتک را در دست داشت ولی از خود او هیچ نشانی نبود.

 

براون اسم او را بلند صدا زد ولی پاسخی نشنید و مجبور شد تا از دیگر سربازان سراغ ویتک را بگیرد. سرهنگی با خنده پاسخ داد: «سرجوخه ویتک فقط به زبان فارسی و لهستانی آشناست.» سپس او را به سمت قفس یک خرس قهوه‌ای راهنمایی کردند تا او را با مشهور‌ترین سرباز گروهان آشنا کنند.

 

دو سال پیش از آن، به صورت کاملا اتفاقی، ارتش لهستان عجیب‌ترین سرباز را به خدمت پذیرفته بود. با گذشت هفتاد سال نام ویتک و داستان نبردهای قهرمانانه‌اش در ذهن همرزمانش باقی مانده است. او نزد همراهانش بی‌بدیل باقی ماند. علیرغم تعلقش به دنیای وحش، او به راستی به یکی از آن سربازان تبدیل شده بود.

 

 

آبجو و سیگار

 

دوران عجیب خدمت سربازی ویتک در سال ۱۹۴۲ در رشته کوه‌های البرز شمال ایران آغاز شد. گفته می‌شود یک پسر همدانی این توله خرس را در حالی یافت که مادرش توسط شکارچیان کشته شده بود. او بچه خرس را به خانه‌اش برد ولی اندکی بعد او را در ازای چند قوطی کنسرو به سربازان لهستانی سپرد. این سربازان بخشی از ارتش آندرس بودند، ارتشی متشکل از اسرای جنگی لهستان در روسیه که در سال ۱۹۴۱ پس از حملهٔ آلمان نازی به آن کشور ایجاد شد. در نیمهٔ دوم سال ۱۹۴۲ این ارتش برای مقابله با نیروهای پیشروندهٔ آلمان به خاورمیانه فرستاده شد.

 

خرس کوچک و نا‌آزموده به سرعت به محبوبترین عضو گروهان ۲۲ پشتیبانی توپخانهٔ ارتش لهستان تبدیل شد. سربازان برای تغذیهٔ او شیر فراهم می‌کردند و سعی در جبران محبتی داشتند که پس از کشته شدن مادرش از او دریغ شده بود. در عوض، او نیز به سربازان روحیه می‌بخشید.

 

ویچه ناربسکی کهنه سرباز ارتش لهستان در سال ۲۰۱۱ در مستند «ویتک... خرسی که به جنگ رفت» می‌گوید: «ویتک از ما سربازان خسته از نبرد با محبت استقبال می‌کرد و این برای ما بسیار آرامش‌بخش بود»

 

او اضافه می‌کند: «سربازان، دوران بسیار دشواری را در اردوگاه‌های روسیه پشت سر گذاشته بودند و هنوز مجبور بودند که دور از خانواده و عزیزانشان روزهای سخت نبرد را تحمل کنند. وجود یک حیوان مهربان و سرگرم کننده تنها دلخوشی آن‌ها به شمار می‌آمد.»

 

از آنجایی که هیچکس دربارهٔ پرورش خرس چیزی نمی‌دانست، سربازان با او مانند یکی از اعضای گروهشان رفتار می‌کردند.

 

در سال ۲۰۰۸، آگوستین کرلوسکی، سرباز بازنشستهٔ ارتش لهستان در مصاحبه‌اش با شبکهٔ خبری بی‌بی‌سی به این نکته اشاره می‌کند: «او مانند یک سگ بود ولی به اندازهٔ یک مرد آبجو می‌نوشید و سیگار را هم دوست داشت، اگرچه آن را می‌بلعید.»

 

ناربسکی نیز در مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی در سال ۲۰۱۱ به یاد می‌آورد که ویتک همیشه برای گرفتن سیگار به سراغ او می‌آمد و اینکه چگونه آبجو می‌نوشید: «یک بطری آبجو برای خرس به آن بزرگی کافی نبود، او هیچ‌وقت مست نمی‌شد.»

 

 

یک خرس، یک افسانه

 

در ۱۴ آوریل ۱۹۴۴، سربازان لهستانی در مصر منتظر بودند تا از طریق ناپل به جبههٔ متفقین در ایتالیا بپیوندند. اندکی بعد، به نظر می‌رسید که مجبورند تا راهشان را از رفیقشان جدا کنند؛ مسوولین بندر اسکندریه به هیچ حیوان وحشی اجازه نمی‌دادند تا سوار کشتی سربازان شود.

 

ولی این گروهان از کار ننشستند؛ از رئیس ستاد ارتش در قاهره اجازهٔ رسمی دریافت کردند و خرس را به خدمت سربازی درآوردند. اسم او را ویتک (Wojtek) ثبت کردند که در زبان لهستانی به معنای «جنگجو» است. علاوه بر شمارهٔ خدمت، به او درجه و دفتر جیره‌بندی نیز تعلق گرفت. به این ترتیب نقشهٔ آن‌ها عملی شد و به ویتک اجازه داده شد تا با کشتی اسکندریه را ترک کند.

 

هنگامی که ویتک به ناپل رسید آرچیبالد براون انگلیسی فکر می‌کرد که این یک شوخی بیش نیست. ولی این خرس- سرباز عضو رسمی ارتش لهستان بود و با جدیت از تمامی همرزمانش حمایت می‌کرد.

 

با داشتن ۱.۸۲ متر قد و ۲۲۰ کیلوگرم وزن، ویتک دیگر یک بچه خرس به حساب نمی‌آمد. همرزمانش به او آموختند که چگونه جعبه‌های مهمات را جابه‌جا کند.

 

در فیلم مستندی که از ویتک ساخته شد، یک سرباز بازنشستهٔ انگلیسی از حیرت خود سخن می‌گوید هنگامی که در بهار ۱۹۴۴ طی نبرد مونت کازینو با خرسی مواجه شد که به آرامی خمپاره حمل می‌کرد.

 

داستان فداکاری‌های یک خرس در نبرد سرنوشت‌ساز مونت کازینو باعث شد تا چهره‌ای افسانه‌ای از ویتک در ذهن سربازان شکل بگیرد. این محبوبیت تا جایی پیشرفت که مقامات بلندپایهٔ ارتش دستور دادند تا نماد این گروهان به یک خرس حامل توپ جنگی تبدیل شود.

 

 

قهرمان بازنشسته

 

بعد از پایان جنگ نیز داستان ویتک به اتمام نرسید. در سال ۱۹۴۶ و هنگامی که همرزمانش به اسکاتلند منتقل شدند تا در برکشایر مستقر شوند این سوال مطرح شد که محل زندگی ویتک کجا خواهد بود؟ ایران یا لهستان؟ اسکاتلند چطور؟

 

ناربسکی در مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی گفت: «حکومت کمونیستی لهستان اصرار داشت تا او را به باغ وحشی در لهستان منتقل کند ولی همراهان من اجازه چنین کاری را ندادند.»

 

و به این ترتیب «ویتک» قهرمان توانست از کمونیسم نیز جان سالم به در برد.

 

ادینبرو خانهٔ جدید ویتک شد. او اکنون به یکی از جاذبه‌های باغ وحش تبدیل شده بود و هر از چندی سربازان بازنشسته به ملاقات او می‌آمدند.

 

آگوستین کرلوسکی نیز چندین بار به دیدن ویتک رفت و متوجه شد که او هنوز زبان لهستانی را فراموش نکرده است: «به محض آنکه نامش را صدا می‌زدم بر زمین می‌نشست و سرش را تکان می‌داد و سیگار می‌خواست.»

 

 

یادبود

 

سال ۱۹۶۳، این خرس بی‌نظیر در سن ۲۲ سالگی از دنیا رفت. او دیگر به نماد پیوند دو کشور لهستان و اسکاتلند تبدیل شده و نام او در ذهن مردم هردو کشور به خوبی حک شده است.

 

در ماه مارس سال ۲۰۰۹ پارلمان اسکاتلند مراسمی به یادبود ویتک برگزار کرد. در نوامبر ۲۰۱۱ نیز کهنه سربازان و نی‌انبان‌نوازان اسکاتلندی رژه‌ای در ادینبرو تدارک دیدند و به زبان لهستانی از خرس-سرباز ویتک ستایش کردند.

 

تاکنون لوح‌های یادبود و مجسمه‌های فراوانی از او ساخته شده و در موزه‌های مختلف نگهداری می‌شوند. بنیاد گرامیداشت ویتک نیز در تلاش است تا مجسمهٔ برنزی بزرگی از ویتک را در مرکز شهر ادینبرو نصب کند.

 

علاوه بر این‌ها، این داستان جذاب تاریخی در کتاب‌ها و فیلم‌ها بازنقل می‌شود. در سال ۲۰۱۱، ویل هود کارگردان فیلم مستند «ویتک... خرسی که به جنگ رفت» در پاسخ به این سوال که داستان یک خرس چه جذابیتی برای او داشته است، گفت: «این حقیقت که او خود را یک انسان می‌پنداشت سوال‌های بسیار زیادی را در مورد هویت انسانی پدید می‌آورد.»

 

 

منبع: اشپیگل
 

خاطرات هلن استلماخ، از بازماندگان مهاجران لهستانی در ایران  برگرفته از يابت تاريخ ايراني

تاریخ ایرانی: از معدود لهستانی‌هایی است که به ایران پناه آورد و ماندگار شد؛ از آخرین بازماندگان نسلی که در رهایی از چنگال کمونیست‌ها و فاشیست‌ها، سر از بندر انزلی درآوردند و به تهران و دیگر شهرها منتقل شدند. هلن استلماخ، از هشت سالگی مهاجرت بی‌بازگشت خود را به همراه هزاران هموطن خود آغاز و زندان‌ها و تبعیدگاه‌های سبیری و گرسنگی‌‌ها و دربدری‌ شهرها و کشورهای مسیر عبورشان از روسیه گرفته تا قزاقستان، قرقیرستان، تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان را لمس کرده است و شاهد زنده‌ای است از مشقت نسلی از لهستانی‌ها که هم قتلگاه کاتین و یخبندان سیبری را دیدند و هم تهران اشغال شده از سوی متفقین را. اما استلماخ در همین تهران ماند و ازدواجش با یک ایرانی، محمدعلی نیک‌پور، در ایران پابندش کرد و سال‌ها بعد خاطراتش را برای همسرش بازگو کرد که حاصلش کتاب «از ورشو تا تهران» شد.

 

بخشی از خاطرات استلماخ که «تاریخ ایرانی» انتخاب کرده، شرح دیده‌ها و شنیده‌های استلماخ از تهران آن روزها و شرایط لهستانی‌های مهاجر است؛ از پناهجویی در ایران که ستاره هالیوود شد تا مادموازل ایزابلای زیبا و همچنین فرزندان موفق والدین رنج کشیده‌ای که خاطره خوش ایران را برای نسل‌های بعدی به یادگار گذاشتند.

 

در کمپ یوسف‌آباد

 

در تهران با همکاری سازمان ملل و هیات نظارت و کلیسا در چند نقطه تهران کمپ‌هایی را دایر و آماده کرده بودند. این چند نقطه عبارت بود از کمپ یوسف‌آباد در خیابان پهلوی، کمپ دوشان‌تپه و یک کمپ دیگر که الان یادم نیست. در هر کدام از این کمپ‌ها، حدود پنجاه چادر نصب شده بود و هر چادر چهار تخت چوبی داشت. عده‌ای که قبلا رسیده بودند، در بعضی از کمپ‌ها اسکان داده شدند و ما وقتی حدود عصر (۱۵ فروردین ۱۳۲۱ هـ.ش) وارد تهران شدیم، یکسره به کمپ یوسف‌آباد در خیابان پهلوی آن روز اعزام شده و به چادرهای منصوبه منتقل شدیم. من و مادرم و دو خانم دیگر به یک چادر راهنمایی شدیم و لوازم خود را داخل چادر گذاشتیم و به تماشای آینده و روزها و حوادثی که در کمین ما بود نشستیم.

 

این چادرها توسط مامورین انگلیسی و هندی و لهستانی به شدت محافظت می‌شد و تهدید شده بودیم اگر قصد فرار یا خروج بی‌اجازه داشته باشیم هدف تیراندازی قرار خواهیم گرفت و در این محافظت جهت اطمینان هر روز صبح سرشماری انجام می‌شد و در یکی از چادرها نیز آشپزخانه و سرویس بهداشتی راه افتاده بود که باز همان آش سربازی بود و همان نان سیاه که به خورد ما می‌دادند و چاره‌ای غیر از پذیرش آن نبود و باید اضافه کنم به هر کدام از ما مبلغی پول به پوند انگلیسی می‌دادند که این جیره برای مدتی ادامه داشت و بعدا به عللی قطع شد. سکونت ما در چادرهای کمپ یوسف‌آباد حدود یک سال و نیم طول کشید و ما شنیده بودیم که در آینده، ما را از اینجا به کشورهای دیگر خواهند برد. برنامه‌ای تنظیم شده بود که کلیه اسرای لهستانی را از کمپ‌ها تحویل بگیرند و تقسیم‌بندی کنند و به کشورهای هند، نیوزلند و آفریقای جنوبی بفرستند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست جزو کدام گروه است و باید به کدام کشور فرستاده شود. ولی قطعی شده بود که باید از ایران برویم و این مساله در توافقی بین دولت‌ها و سازمان ملل به تصویب رسیده بود. در واقع کسانی که در جنگ پیروز شده بودند برای ما تصمیم می‌گرفتند و اسیران لهستانی را به هر جا می‌خواستند، می‌فرستادند.

 

در کمپ ما، خانم بسیار باسوادی حضور داشت که در لهستان دارای شهرت علمی و فرهنگی خوبی بود. اسم ایشان فکر می‌کنم باربارا استاونیسکا بود. این خانم نفوذ زیادی داشت و عواملی در تهران بودند که برای نجات او اقدام کردند، آن‌ها در بیرون فعالیت زیادی کردند که ایشان را از چادر به شهر ببرند و بالاخره موفق شدند. این خانم در مدت کمی سر از آمریکا درآورد و هنرپیشه معروفی شد که از ستارگان هالیوود به شمار می‌رفت و در فیلم‌های کابویی نقش‌های زیادی داشت.

 

در چادر ما، من و مادرم و یک خانم با پسربچه‌ای زندگی می‌کردیم که دو ساله بود. سیمای زن نشان‌دهنده نجابت و شخصیت والای خانوادگی او بود. این خانم با شوهرش ابتدا در تبعیدگاه سیبریه بودند که بعدا شوهرش وارد فاز نظامی گروه ژنرال آندرس شد، از طریق ایران و عراق به جبهه مونته‌کاسنیو اعزام شد. این خانم در کمپ یوسف‌آباد با بچه‌اش زندگی می‌کرد و از یک مرض ناشناخته رنج می‌برد و بیشتر به سرنوشت بچه‌اش می‌اندیشید و بالاخره به علت کمبود مواد غذایی و گرسنگی و نبود دارو و دکتر، شکمش باد کرد و نیمه شب همان روز فوت کرد. جسدش را شبانه از چادر ما خارج و در گورستانی که بعدا فهمیدیم دولاب است به خاک سپردند و بچه‌اش را به اصفهان برده تحویل یتیم‌خانه اصفهان که ویژه بچه‌های بی‌سرپرست لهستانی بود دادند. بعد از چند سال پدرش که در جبهه ایتالیا بود به ایران بازگشت و وقتی فهمید همسرش فوت کرده و بچه‌اش در یتیم‌خانه اصفهان است او را با خودش به لهستان برد. بعد از حدود شصت و هشت سال از آن تاریخ به من خبر رسید که آن بچه یتیم دیروز، امروز یکی از بزرگترین بازرگانان لهستان است که در شهر وردسلاو در سیصد کیلومتری ورشو نامی آشنا و معروف است که مدیریت یک شرکت زنجیره‌ای و دارای اعتبار بین‌المللی است و این خبر از طریق فرزندم رضا نیک‌پور بود که برای یک سخنرانی در دانشگاه ورشو در لهستان با وادیس چاپسکی آشنا شد و او ضمن معرفی خود اظهار داشت که برای زیارت گور در غربت مادرش هر چند سال به ایران می‌آید و با فرهنگ ایران آشنا است و گاهی با من تلفنی صحبت می‌کند. وقتی من خاطره تلخ چادر کمپ و مادر بدبخت او را به خاطر می‌آورم و امروز چهره کاملا شاداب آقای وادیس چاپسکی را می‌بینم دچار حسرت و شگفتی می‌شوم و اینکه واقعا دنیا با همه بزرگی دهکده کوچکی بیش نیست.

 

البته فوت‌شدگان در کمپ کم نبودند و هر کدام در اثر ابتلا به مرضی می‌مردند. آدم‌های خیر در تهران گاهی به کمپ می‌آمدند و از وضعیت اسف‌بار یک مشت اروپایی مفلوک و گرسنه متاثر می‌شدند. آن‌ها هر روز برای ما مواد خوراکی و کمپوت می‌آوردند. مخصوصا مردی بسیار متشخص و موقر با همسرش که گویا لهستانی بود، هر روز با ماشین فورد مشکی رنگ برای همه ما خوراکی می‌آورد. می‌گفتند آن مرد پست وزارت دارد، اما ما اسم او را نمی‌دانستیم و تا آخر هم نفهمیدیم آن مرد که بود.

 

زمستان ۱۹۴۲ م. تهران فرا رسید. آن سال سرما بیش از هر سال دیگر بود. ایرانی‌ها می‌گفتند سرما بی‌سابقه است. برف و باران قطع نمی‌شد و حتی یک شب سرد طوفانی باد سرد وحشتناکی وزید که شدت باد و طوفان چادر ما را از جا کند و ما را بی‌سرپناه ساخت و یادم می‌آید ما تا صبح خودمان را در پتو پیچانده و بیدار ماندیم تا آمدند و چادر را دوباره نصب کردند.

 

از خاطرات اقامت در کمپ خیلی در خاطرم نیست اما وقایع سیاسی بسی بزرگ در زمان اقامت ما در کمپ اتفاق افتاد. اعم از اینکه این وقایع در ایران و یا دیگر نقاط جهان واقع شود. آنچه را که من نقل می‌کنم صرفا خودم شاهد بودم. مثلا یک روز اتوبوس‌های نظامی در کمپ اعلام کردند جوانان و نوجوانان را برای تفریح به شهر می‌برند و عده زیادی از بچه‌ها در کمپ و در کنار اتوبوس جمع شدند. اتوبوس به طرف شهر ری حرکت کرد. یک ساعت بعد ما در کارخانه چرمسازی بودیم. آن کارخانه توسط دو نفر مهندس لهستانی اداره می‌شد. آن‌ها قبل از جنگ به استخدام دولت ایران درآمدند و کارخانه چرمسازی را مدیریت می‌کردند. مهندسین کارخانه با زبان لهستانی کلی با ما حال و احوال کردند و ما واقعا خوشحال از این دیدار چند ساعت بعد به اردو برگشتیم. البته این برنامه‌ها بعضی روزها برای تقویت روحیه اسرا اجرا می‌شد. مادرم در کمپ در بخش‌های آشپزخانه و بهداری فعالیت خوبی داشت. او آشپز ماهری بود، در کلیه مراحل آشپزی نظارت داشت و از طرفی در بخش تزریقات نیز سوابقی را دارا بود. در نتیجه در بهداری کمپ هم کار می‌کرد. تهران سال‌های ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳ میلادی وضعیت خوبی نداشت. اشغال ایران توسط نیروهای خارجی، تشنج سیاسی در کشور، اشغال آذربایجان توسط نیروهای حزب دمکرات بر اوضاع سیاسی و اقتصادی شهر تاثیر بسیار بدی گذاشته بود. خیابان‌های تهران پر بود از نیروهای متفقین. مواد غذایی به ویژه قند و شکر به شدت کمیاب بود و مردم شهر برای تهیه یک وعده غذا باید مدت‌ها در صف می‌ماندند و وضع نان نیز بهتر نبود. مواد غذایی کمپ توسط دولت‌های آمریکا و انگلیس تامین می‌شد. ما البته این اطلاعات را از کارگران ایرانی و رانندگان مواد غذایی که هر روز از بیرون مواد غذایی به کمپ می‌آوردند می‌فهمیدیم. آن‌ها این طور تعریف می‌کردند.

 

 

دلربای چشم آبی و ماشین قرمزش

 

نام ایزابلا برای جوانان تهران آن روز نامی آشنا و دست‌نیافتنی بود، او همه جا نقل محافل و مجالس بود و هر دختر زیبایی را در شهر با زیبایی او مقایسه می‌کردند.

 

راستی این ایزابلا کیست؟ این مادموازل مو طلایی و چشم آبی که این همه سر و صدا ایجاد کرده و شهرت زیبایی او در تهران پیچیده، دختری با ماشین قرمزرنگ کروکی فورد موستانگ که هر روز عصر در خیابان‌های تهران ویراژ می‌داد و قلب مشتاقان به دیدارش را به طپش می‌انداخت، او کیست که بیشتر عکاسخانه‌های تهران و فتوگراف‌ها برای گرفتن یک عکس از او، کوشش می‌کردند تا بتوانند عکسی از او را پشت ویترین خود به نمایش بگذارند؟ دختر زیبای تهران که به کسی توجه نداشت، تنها عکاسخانه فتورنگ واقع در چهارراه استامبول بود که موفق شد یک عکس زیبای او را پشت ویترین خود به نمایش بگذارد و بیننده را در جای خود میخکوب کند و سال‌های بسیار این عکس در ویترین فتورنگ خودنمایی می‌کرد.

 

در منزل خانواده زرتشتی در چهارراه پهلوی اقامت داشتیم که یک روز ظهر سر و صدای زیادی شنیدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم، جمعیت انبوهی مقابل منزلی دیدم که به صف ایستاده بودند و حتی در داخل منزل هم شلوغ بود. آن منزل متعلق به دکتر میلچارسکی دندان‌پزشک معروف لهستانی بود که پزشک مخصوص شاه و دربار نیز بود. آقای دکتر در زمان رضاشاه پس از جنگ جهانی اول به دعوت دانشگاه تهران به ایران آمده بود و در دانشکده پزشکی تدریس می‌کرد و او بود که اولین انجمن دندان‌پزشکی را تاسیس کرد. وی در مقابل منزل محل سکونت ما مطب داشت و آن روزها این محل که مقابل کافه شهرداری معروف قرار داشت، محلی اعیانی و اشرافی به حساب می‌آمد و مطبش همیشه شلوغ بود. روزی که من شلوغی آن منزل را دیده بودم به خاطر روز عاشورا بود و بنا به رسم معمول هر ساله مادموازل ایزابلا ناهار نذری می‌داد و گویا مردم اطلاع داشتند که امروز روز ناهار نذری ایزابلا است و ظاهرا برای خوردن ناهار نذری و شاید در باطن برای دیدن آن دختر مو طلایی اروپایی آمده بودند. این دختر خانم زیبا فرزند و تنها دختر آقای دکتر میلچارسکی بود. امروز شاید داشتن یک ماشین و یا رانندگی یک خانم خیلی عادی باشد اما آن روزها داشتن ماشین کروکی فورد موستانگ و رانندگی یک دختر از اهمیت خاصی برخوردار بود که مادموازل ایزابلا این جرات را داشت. او به پنج زبان زنده دنیا تسلط داشت و صحبت می‌کرد، همچنین خواستگاران زیادی از اعیان و اشراف درباری و ارتشی داشت که هر روز مراجعه می‌کردند و به همه آن‌ها جواب رد می‌داد و خواستگاران را در حسرت نگاه می‌داشت. آخرین باری که او را دیدم حدود سی و دو سال داشت که همراه یک بچه در ماشین در حال حرکت بود و می‌گفتند با یک دیپلمات میانسال لهستانی ازدواج کرده اما همان زیبایی خیره‌کننده خود را داشت. آن زمانی که دکتر میلچارسکی فوت کرده بود و در گورستان دولاب مدفون شد.

 

 

ازدواج دختران لهستانی‌ با ایرانی‌های سرشناس

 

کمپ  آسوم یوسف‌آباد حدود پنجاه چادر داشت که هر چادر ۴ تختخواب داشت اما از چادر ما فقط مادرم و من فرار کردیم. می‌دانید که چادرها نگهبان داشت و اگر می‌دیدند ما را دستگیر می‌کردند، اما کسان دیگری از مهاجرین بودند که از کمپ‌ها فرار کردند و من عده زیادی از آن‌ها را می‌شناسم چون آن‌ها از کمپ دوشان‌تپه بودند لذا هیچ‌گونه ارتباط یا تماسی با ما نداشتند. اما آن‌هایی که از کمپ فرار کردند وضعشان با ما فرق می‌کرد مخصوصا خانم‌های جوان اگر فرار می‌کردند سرگردانی ما را نداشتند. آن‌ها قبلا قرار و مدار خود را با کسانی که وسیله فرار آن‌ها را فراهم می‌کردند گذاشته بودند و آن‌ها را پس از خروج از کمپ به همسری انتخاب می‌کردند و همه آن‌ها که به همسری شوهران ایرانی درآمدند زندگی موفقی هم داشتند و واقعا زن زندگی بودند و در حال حاضر بعضی از آن‌ها در قید حیات و دارای خانه و خانواده و فرزندان و نوه‌های موفقی هستند، ولی مادرم اصلا اهل این حرف‌ها نبود و قبول نداشت از جامعه ایرانی همسری انتخاب کند. به همین دلیل تا آخر عمر شوهری انتخاب نکرد. او آنقدر مطمئن بود که فکر می‌کرد پس از چند سال می‌تواند به اتفاق من به لهستان مراجعت کند و پیش خانواده خود برگردد و با این اعتقاد راه خود را از دیگران جدا کرد و روشی متمایز با دیگران در پیش گرفت.

 

همسران بعضی از هموطنان من که از کمپ فرار کردند هر کدام دارای شغل آبرومندی بودند و خیلی از افراد سرشناس ایرانی دارای همسر لهستانی بودند. چه آن‌هایی که از مهاجرین بودند و چه آن‌هایی که در کشور لهستان با لهستانی‌ها ازدواج کرده بودند مانند شاهپور علیرضا پهلوی، غلامحسین ابتهاج، سرلشکر احمدی، سرهنگ اشرفی، دکتر معتمد، دکتر میمندی‌نژاد، هوشنگ تجدد، دکتر هروی، سرهنگ فاضل و عده‌ای دیگر که نامشان را فراموش کرده‌ام دارای همسر لهستانی بودند و باید اضافه کنم خیلی‌ها که بعدا با آن‌ها آشنا شدم از کمپ ما یعنی یوسف‌آباد نبودند ولی آن‌ها نیز دوران اسارت و مهاجرت را پشت سر گذاشتند و از کمپ‌های دیگر مثل دوشان‌تپه بودند. فقط خانم آنا بورکوفسکایا در کمپ یوسف‌آباد بود که با مادر خود از کمپ فرار کردند. خانم آنا در آن وقت حدود ۲۵ سال داشت و خیلی زیبا و دوست داشتنی بود. آن‌ها ابتدا در خیابان نادری در منزلی متعلق به یک دکتر دندان‌پزشک اقامت کردند. اما چون آقای دکتر اخلاق درستی نداشت از آنجا خارج شدند. به عبارت دیگر پس از مشاجره بین آن‌ها، آقای دکتر دندان‌پزشک نیمه شب آن‌ها را از منزل خود اخراج کرد. خانم آنا به اتفاق مادرش از آنجا به منزلی در خیابان منوچهری که در اختیار لهستانی‌ها بود و به کارهای هنری و خیاطی مشغول بودند وارد شدند. پس از چند ماه مهلت اقامت آن‌ها در منزل خیابان منوچهری تمام شد و مجبور شدند به علت عدم توانایی در پرداخت اجاره آنجا را ترک کنند. در این بین یک نفر نظامی با درجه سرگردی به نام سرگرد افخمی وارد ماجرا شده و به قصد کمک به آنا و مادرش، آن‌ها را در منزلی دیگر واقع در خیابان یوسف‌آباد جا داد و اجاره چند ماه را هم جلوتر به صاحبخانه پرداخت کرد و رابطه خود را با خانم آنا و مادرش با هدف حمایت از آن‌ها ادامه داد. سرگرد افخمی که از مهاجرین آسیای میانه قبل از حکومت کمونیستی روسیه بود به زبان روسی تسلط کامل داشت و تا درجۀ سرتیپی هم ارتقاء یافت و با خانم آنا ازدواج کرد. متاسفانه افخمی چند سال بعد از ازدواج در حادثه‌ای در جاده هراز همراه آقای ابتهاج که آن وقت مدیرعامل سازمان برنامه بود در رودخانه هراز غرق شدند و تلاش گسترده دولت وقت برای پیدا کردن جنازه‌ها به جایی نرسید و این از معماهای پیچیده تاریخ ایران و به عبارت دیگر تاریخ سیاسی ایران است. در این حادثه آقای بهرام افخمی شوهر آنا افخمی و آقای ابتهاج و سه نفر دیگر در رودخانه هراز سقوط کردند ولی هرگز با وجود کاوش‌های فراوان جنازه‌ها پیدا نشد و تا امروز خبری نشد و عمدی بودن یا غیرعمدی بودن این حادثه در پرده‌ای از ابهام باقی ماند.

 

خانم آنا افخمی پس از درگذشت شوهرش برای امرار معاش به کار تدریس موسیقی و پیانو پرداخت. این خانم استاد پیانو هنرمند محترمی است و در فیلم بلند سینمایی آقای خسرو سینایی بازی کرده و موفق هم بوده است. خانم آنا بورکوفسکایا در سن ۹۲ سالگی دار فانی را وداع گفته و به همین منظور از طرف سفارت جمهوری لهستان مجلس یادبودی در کلیسای کاتولیک‌ها در خیابان فرانسه (نوفل‌لوشاتو) برقرار شد. در این مجلس یادبود هنرمند گرانمایه آقای خسرو سینایی ضمن تجلیل از این بانوی هنرمند و اینکه ایشان در فیلم مرثیه گمشده و چند فیلم دیگر خوب درخشیده بودند اظهار داشت که خانم آنا با همه اندوه سنگینی که از غم درگذشت فرزندش داشت همیشه لبخند امید و آرزو را بر لب داشت و به آدم امید می‌بخشید و دیگر روزنامه‌های تهران مطالبی در تجلیل از خانم آنا بورکوفسکایا نوشتند. در همین رابطه بخش هنری روزنامه اعتماد شماره ۱۶۱۱ مورخ ۸۶.۱۱.۲۰  نوشته زاون قوکاسیان را منتشر کرد. افراد دیگری نظیر خانم یانینا جاری خانم آنا افخمی نیز از جمله این فراریان بودند. شوهر ایشان یکی از کارمندان عالی‌رتبه راه‌آهن بود. خانم ایمالیا و چخفسکا که شوهر ایشان یکی از رانندگان کمپ بوده و اینک با فرزندان و نوه‌های خودش زندگی می‌کند و خانم الکساندرا اسکوورنیک همسر مرحوم سرهنگ فاضل و خانم ماریشکابایدان که ایشان نیز با فرزندان و نوه‌های خود در تهران هستند و اضافه کنم که بعضی از خانم‌ها که از کمپ فرار کردند متاسفانه به دلیل فقر و نیاز و گرسنگی به فساد کشیده شدند و مدت‌ها در تهران در کاباره‌ها کار می‌کردند و عاقبت خوبی نداشتند که البته می‌دانید پی‌آمد جنگ یکی هم فساد و فحشاء است که مهاجران هموطن من نیز از آن بی‌بهره نماندند. در همان زمان خانم هانکااردونوونا هنرمند معروف رادیو لهستان و آوازه‌خوان مشهور کشورمان نیز از مهاجرین بودند که پس از سقوط ورشو ابتدا شهر به شهر سرگردان بود تا بعدا از طریق کاتین در سیبریه به اردوگاه پیوست و همراه ما به تهران آمد و در تهران هنرنمایی فراوانی داشت که مهم‌ترین آن کنسرت باشکوه او در کلوپ ارامنه در خیابان نادری به نفع بچه‌های یتیم لهستانی بود که مورد استقبال تهرانی‌ها قرار گرفت. این خانم بعدها با شوهر لهستانی خود به لندن عزیمت کرد و تا آخرین روزهای عمر خود از بچه‌های یتیم غافل نبود و همه جا به نفع این کودکان هنرنمایی کرده و یا خودش از بچه‌ها نگهداری می‌کرد و پس از مرگ نیز همه هستی خود را وقف بچه‌ها کرد، روانش شاد و یادش گرامی باد.

 

یکی دیگر از مهاجران لهستانی به نام خانم بلا پس از سقوط ورشو به اسارت درآمد و به اتفاق برادرش به سیبریه آمد. برادرش در همان ابتدا به عضویت ارتش ژنرال آندرس درآمد و به جبهه ایتالیا رفت و بلای زیبا پس از تحمل سختی در سیبریه همراه مهاجران دیگر وارد ایران شد. البته در گروه ما نبود و من ایشان را بعدا در تهران دیدم. خانم بلا در تهران به همسری مردی به نام الیکو که یونانی‌الاصل بود و در خیابان شاهرضا، دروازه دولت جنب کوچه فتوحی رستوران بزرگی داشت، در آمد. این زوج پس از مدت‌ها بچه‌دار نمی‌شدند در حالی که شوهرش بسیار دوست داشت بچه‌دار شوند و به همین دلیل اختلاف داشتند. آن‌ها در رستوران خود یک کارمند زن داشتند که اهل رودبار شمال بود و با شوهر بلا یعنی صاحب رستوران روابط پنهانی پیدا کرد و آبستن شد. من روزی خانم بلا را در خیابان شاهرضا دیدم که با یک کالسکه حامل یک پسربچه حرکت می‌کرد. از او جریان را پرسیدم پاسخ داد این بچه ما است و لاجرم زن و شوهر رضایت دادند که بچه خانم کارمند رستوران را خود بزرگ کنند و پدر و مادر بچه محسوب شوند. مادر اصلی بچه پس از مدتی با گرفتن مبلغ زیادی پول از کار معاف شد و پسر نیز کم‌کم بزرگتر شد و در پانسیونی ویژه تحصیل کرد و تا زمانی که الیکو زنده بود آن پسر نیز با آن‌ها بود تا اینکه پدرش فوت کرد و کل ثروت پدر به نام پسر منتقل شد و رستوران را فروخت و برای ادامه تحصیل به آلمان رفت. گویا در این عزیمت به آلمان موقع اخذ پاسپورت، سفارت لهستان از دادن پاسپورت خودداری کرده و به او تفهیم می‌کنند که مادرش یک ایرانی است و باید شناسنامه ایرانی بگیرد که پسر قبول نمی‌کند تا زمانی که او را برای مواجهه حضوری به گیلان پیش مادر اصلی می‌برند. آنجا نیز پسر با اعتراض جلسه را ترک و معتقد بود که مادرش لهستانی است و به همین دلیل از آلمان به لهستان رفته و در آنجا به تحصیل ادامه داد و به زبان لهستانی مسلط شد و هم اینک که این مطالب را می‌نویسم ایشان در آلمان زندگی می‌کند و یک مرد موفق است و هنوز قبول ندارد مادرش یک زن ایرانی است و معتقد است توطئه‌ای در کار است که او را می‌خواهند از جامعه لهستانی طرد کنند. خانم بلا نیز در تهران فوت کرد و در گورستان دولاب به خاک سپرده شد و مادر واقعی پسر نیز در رودبار گیلان فوت کرد و این پسر تنها یادگار آن رویداد جالب و تراژیک است.

 

البته در تهران و در ایران لهستانی‌های دیگری هم بودند و هستند که مهاجر جنگی نیستند و به علت روابط دیرینه فرهنگی ایران و لهستان داوطلبانه یا از طریق قراردادهای سیاسی و فرهنگی و تجاری به کشور ایران آمدند و در ساختار زیربنایی این سرزمین که در واقع وطن ما هم هست شرکت کردند مانند راه‌آهن و کارخانه قند فعالیت چشم‌گیری داشتند که این رابطه در ایران از خیلی پیش از این یعنی از زمان صفویه پایه‌گذاری شده و در موزه کشور لهستان هنوز فرش‌های اصیل ایرانی، اهدایی شاه عباس صفوی و کالاهای دیگر ایرانی جزو بهترین آثار تماشایی موزه محسوب می‌شوند و روابط بسیار وسیع فرهنگی در رشته ترجمه و انتشار آثار سعدی، حافظ، خیام و مولانا وجود داشته که در اینجا مورد بحث من نیست و اهل فن حتما در این مورد به تحقیق خواهند پرداخت و بهترین تحقیق می‌تواند کتابی باشد که تحت عنوان بررسی اوضاع سیاسی، اجتماعی مهاجرین جنگ دوم جهانی با تاکید بر مهاجرین لهستانی در ایران توسط محقق ارزشمند آقای رضا نیک‌پور فرزند ارشد من منتشر خواهد شد و حاوی اطلاعات جامع و دقیقی است که مطالعه آن را به همه توصیه می‌کنم.

 

 

آن‌هایی که رفتند

 

و اما در مورد سرنوشت آن‌هایی که در کمپ و در چادر ماندند. آن‌ها پس از زمان کوتاهی با نظارت سازمان ملل متحد و صلیب سرخ به اصفهان منتقل شدند و مدتی در اصفهان زندگی و تحصیل کردند و بچه‌ها در کانون بچه‌های بی‌سرپرست اصفهان نگهداری و نوجوان‌ها در کانون‌های هنری و فنی به کار مشغول شدند و تلف‌شدگان نیز در اصفهان در آرامگاه ابدی به خاک سپرده شدند. خداوند روحشان را شاد فرماید (آمین).

 

من سال‌ها بعد فرشی را در سفارت لهستان مشاهده کردم که به خیالم بافت شهر کاشان است و خیلی زیبا و قشنگ بود اما معلوم شد هنرجویان لهستانی در اصفهان در دوره اقامت خود و تحت نظر استادان اصفهان آن فرش زیبا را بافتند و البته ظروف مسی و نقره‌ای کاردستی اصفهان نیز از کارهای بچه‌های هنرجوی لهستانی هنوز موجود است و آن‌ها نیز که باقی مانده بودند از اصفهان تحت نظارت صلیب سرخ با کشتی‌های انگلیسی به کشورهایی مانند نیوزلند و آفریقای جنوبی رهسپار شدند و از موفقیت یا عدم موفقیت آن‌ها اطلاع دقیقی ندارم و این توضیح را هم بدهم مهاجران لهستانی مقیم کمپ‌های تهران در واقع به چند بخش تقسیم شدند: یک بخش بچه‌هایی بودند که برای سرپرستی در اصفهان به بهزیستی سپرده شدند و پس از مدتی که آن‌ها بزرگتر شدند به نیوزلند فرستاده شدند. جوان‌هایی که جزو سربازان ارتش در تبعید نیروهای ژنرال آندرس بودند به جبهه جنگ اعزام شدند و بقیه به صورت خانواده به آفریقا فرستاده شدند. فقط یادآوری کنم بخش بزرگی از اسیران لهستانی که با کشتی و با پرچم انگلیسی به طرف آفریقا می‌رفتند اشتباها مورد حمله هواپیماهای آلمانی که خیال می‌کردند کشتی دشمن است قرار گرفته و کلیه آن‌ها در دریا غرق شدند. یاد همه آن‌ها گرامی باد.

در جست‌وجوی ردپای زندگی لهستانی‌ها در ایران/ پولونیا؛ کافه‌ای که جنگ آن را زایید از فاطمه علی‌اصغر ب

 

تاریخ ایرانی: در فاصله سال‌های ۱۹۴۵-۱۹۳۹ زندگی جریان مرگباری روی کره زمین داشت. جریانی که باعث شد در خونین‌ترین جنگ تاریخ جهان، صدای ترکیدن قلب هزاران انسان در میان انفجار بمب‌های خشم و نفرت جنگ‌افروزان گم شود و زندگی، حیاتش را در زیرزمین‌ها جست‌وجو کند. شاید کافه «پولونیا»، یکی از همین زیرزمین‌هاست که به مثابه فیلم ‌Underground به نجات قلب‌های جنگ‌زده در آغوش خود برخاسته است. کافه‌ای که هرگز سرانجامی همچون فیلم امیر کاستاریکای بوسنیایی پیدا نکرد و در عمر کوتاهش، مامنی برای قلب‌های خسته و آواره جنگ بود. این ماجرای مکانی است از زبان آخرین بازمانده‌هایی که هنوز خاطرات جنگ جهانی دوم را به یاد دارند یا کسانی که این خاطرات برایشان نقل شده است. این گزارش، دست و پا زدنی است برای از دست نرفتن خاطراتی که به مویی بند است و کافه پولونیا، آگراندیسمان آن برای سال‌ها بعد بوده و هست. مکان‌هایی که به دور از لاف‌های زمانه، در عمیق‌ترین لایه تاریخ نفس می‌کشند و بار زنده نگه داشتن نوستالژی‌ها بر دوش آن‌هاست؛ حتی اگر دیگر در جسمیت خود، جز تلی کاغذ و روغن چاپخانه و دعوای کارگران چاپچی، چیز دیگری برایشان باقی نمانده باشد.

 

 

کافه پولونیا، راهی برای جست‌وجو

 

قاب‌های شکسته روی سنگ‌های ایستاده به عزا و ۱۹۳۷ قبر یکدست به نشانه کشتاری فجیع در سال ۱۹۴۲، سوزن خاطره‌ای از ۷۰ سال پیش که آرام آرام در گیجگاه فرو می‌رود. دیدار از گورستان ارامنه دولاب تکان‌دهنده است، آنقدر که آستانه‌ای بی‌کوبه می‌شود تا بایستیم و فرود بیاییم بر آن سال‌های ایران در بیگاه جنگ جهانی دوم. راهی که به حق «مرثیه گمشده» باید نام می‌گرفت که خسرو سینایی بر سر در فیلم مستندش کوبید تا گم نشود. او راز مرگ لهستانی‌های آواره‌ای که افسارگسیختگی سران آلمان و شوروی آن‌ها را راهی ایران کرد، به تصویر کشید تا جمله جادویی سوزان سانتاک اعجاز ببخشد: «بدون شک رخدادی که از طریق تصاویر با آن آشنا می‌شویم واقعی‌تر از زمانی خواهد بود که آن تصاویر را ندیده‌ایم» و مرثیه گمشده چنین کرد. مرثیه گمشده روایت مرگ بود، پس زندگی آن‌ها که ماندند در کجای این شهر گذشت؟ زندگی زنان و دخترانی که بیش از مردانی بودند که راهی جنگ شدند، چگونه گذشت؟ اکنون برای جست‌وجوی زندگی آن‌ها در ایران به کشف مکان‌هایی برآمدیم که روزگاری سرپناه آن‌ها بودند. کافه پولونیا، کلید راه یافتن به آن مکان‌ها بود. کافه‌ای که در راه پیدا کردن آن به آخرین خاطرات جمعی ایرانی‌ها و لهستانی‌هایی که هنوز در همین حوالی زندگی می‌کنند، نقب زدیم و حتی «لولا»، یکی از بازماندگان این کافۀ پر راز را پیدا کردیم.

 

 

آغاز آوارگی

 

آن‌ها لهستانی بودند اما سرزمینشان را هیتلر و استالین میان سرپنجه‌های خونین خود قسمت کردند تا کارد‌ها جز از برای تکه تکه کردن بیرون نیاید. لبخند پیروزیشان عکس شد. تاریخ اما آن سوی قاب عکس‌ها در جریان بود با آوارگی هزاران انسان بی‌سرزمین. بعد‌ها به تصمیم استالین عده‌ای از آن‌ها به سوی اردوگاه کار اجباری در سیبری رانده شدند. چند سال بعد و همزمان با سال ۱۹۴۱ از آنجا که دیگر پیکرهای زجرکشیده‌شان جانی برای کار اجباری نداشت و بیماری به شکل فجیعانه‌ای داشت از آن‌ها جان می‌گرفت، توافقنامه دیگری امضا شد تا آن‌ها راهی کشوری شوند که همواره بی‌طرف بود و همواره قربانی! آن‌ها با هزار بدبختی و گرسنگی از جنگل‌های سیاه و دریا گذر کردند، به مرز ارس رسیدند و از طریق بندر انزلی راهی تهران، اصفهان و دیگر شهرهای ایران شدند.

 

آن‌ها که در میانه راه یا در مقصد مردند، مردند و آن‌ها که ماندند، سرنوشت خود را در دست گرفتند تا به دور از خدایان قدرت زندگی دیگری را از سر بگیرند. بسیاری از زنان و مردان جوانی که هنوز تیفوس و وبا آن‌ها را از پا نیانداخته بود، دوباره راهی میدان‌های جنگ شدند. اما اگر زمان «همیشه فرار» در همین مرحله متوقف شود، قصه متفاوتی از آواره‌هایی که برای ماندن در تهران عزم جزم کردند، شروع می‌شود. خیل عظیم این آوارگان اما زنان و دختران کوچکی بودند که در پایتخت پهلوی به آرامشی موقت چنگ زدند اما تاریخ هیچگاه یادی از آن‌ها نکرد. در میان اسناد و نامه‌های باقی مانده تنها چند مکان با خاطره لهستانی‌های مهاجر ثبت شده است. به اعتبار همین اوراق، این آوارگان در اردوگاه‌هایی واقع در دوشان‌تپه، یوسف‌آباد (که آن زمان زمین بایری بدون هیچ ساخت‌وسازی بود) و قلعه مرغی (قسمتی از ابنیه هنگ دو بمباران) و مکانی به نام عمارت پرورشگاه (که به نظر می‌رسد در فضای نزدیک بیمارستان۵۰۰ تختخوابی سابق یا‌‌ همان هزار تختخوابی امام خمینی امروز در میدان توحید بوده است) اقامت کرده‌اند. آیا این مکان‌ها تنها قلمرو رفت‌و‌آمد لهستانی‌های ماندگار در تهران بوده است؟

 

 

دست در دست پولونیا را بلندآوازه خواهیم کرد

 

اطلاعات موثقی در مورد کافه پولونیا وجود ندارد. آیا کافه پولونیا، همچون رستوران سریال «ارتش سری» ماجراهای جنگ را به شیوۀ دیگری هدایت می‌کرد؟ یا اینکه تنها مکانی برای آرامش مردمان خسته از جنگ بود؟ حکایت نام کافه پولونیا اما در هاله‌ای از ابهام وجود دارد. شاید نام این کافه بیش از هر مکان دیگری در سال ۱۹۴۲ با تخیل آمیخته شده. آمیختگی این نام با خیال در رمان «سفرکرده‌ها» نوشته حسین نوش‌آذر و خاطرات شاهرخ مسکوب به وضوح دیده می‌شود. هر چند کافه پولونیای شاهرخ مسکوب در اصفهان بوده و گویای عشق یک مرد ایرانی و زنی لهستانی است. اما داستان نوش‌آذر درست در کافه پولونیایی می‌گذرد که در زمان جنگ جهانی دوم در زیرزمینی در یکی از محله‌های پر رفت‌وآمد تهران ساخته شد، با این همه بعید نیست که این دو کافه در یک دوره زمانی ساخته شده‌اند.

 

«آن زمان در لاله‌زارنو پاساژی بود به نام چلچله. این پاساژ زیرزمینی داشت به مساحت هزار و هشتصد متر مربع که ابتدا انبار ذغال بود و متعلق بود به محمدرضا تهرانچی که وکیل مجلس شانزدهم بود. بعد‌ها این محل به کافه رستوران پولونیا، اعیانی‌‌ترین کافه رستوران تهران تبدیل شد. داستانی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم، داستان حیرت‌انگیز تاسیس کافه رستوران پولونیا و عشق زنی است به نام زوفیا به یک افسر آمریکایی و اینکه چطور شد برای اولین بار پنی‌سیلین به ایران آمد.» آیا این تخیل است یا حقیقتی که دستمایه تخیل شده است؟

 

رضا نیک‌پور، عضو هیات موسس انجمن ایران و لهستان، سند حیرت‌آوری از حیات پولونیا رو می‌کند: در کنج یکی از صفحات روزنامه اطلاعات به تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۲۱ آگهی افتتاحیه کافه‌ای منتشر شده، در متن این آگهی افتتاحیه آمده است: «برای کلیه مدعوین پروانه عبور در نظر گرفته می‌شود». در جنگ جهانی دوم با توافق دولت ایران و نیروهای متفقین، ساعت مشخصی برای تردد شهروندان ایرانی تصویب شده بود و این آگهی گویای این مساله است که مدیریت این کافه چه قدرت نفوذی در آن زمان داشته است.

 

این سند با نوشته‌های علیرضا دولتشاهی در کتاب «لهستانیان و ایران» هم همخوانی دارد. در این کتاب آمده که این کافه یکی از اعیانی‌ترین کافه‌های ایران بود. مشتری‌های آن اغلب ایرانی‌ها بودند. نظامیان آمریکایی هم رفت‌وآمد داشتند اما بیشتر کافه خواص بود و به همین خاطر بیشتر افسران به این کافه می‌رفتند تا سربازان. او در کتابش حتی به جشن افتتاحیه کافه که در روزنامه اطلاعات آمده بود، نیز اشاره می‌کند. درباره این افتتاحیه در کتاب «سفرکرده‌ها» هم یاد شده است: «آن شب باغچه منزل را تزئین کرده بودند. وقتی ریاحی به حیاط بزرگ خانه قدیمی‌ساز وارد شد، شعار بزرگی روی چلوار سفید توجه‌اش را جلب کرد. در دو طرف آن پرچم‌های رنگی ایران و لهستان نقش شده بود. بیست و پنج کارگر لهستانی طوری کنار هم ایستاده بودند که از آن جمله «منوچهر خوش آمدی» به فارسی خوانده می‌شد. «روزی» جوان‌ترین دختر لهستانی در این جمع شعری را به فرانسه برای ریاحی خواند با این مضمون که: ما دلباختگان توایم! تو را دوست داریم و دست در دست پولونیا را بلندآوازه خواهیم کرد. زنده باد ایران. زنده باد لهستان».

 

«در شب افتتاح پولونیا ارکستر «جالی بویز» متشکل از پنج نوازنده مجارستانی که به دعوت هتل پالاس به تهران آمده بودند، برنامه اجرا کرد. به فاصله چند ساعت پنجاه و دو میز چهار نفری کافه رستوران پولونیا به بهای هر میز چهار صد تومان فروش رفت. منوی غذا متشکل بود از پیش غذا و سوپ و غذای اول و غذای دوم و سالاد و سرو چای یا قهوه. قیمت این منو بیست و پنج ریال بود. سر چهارراه‌ها اعلان‌های تبلیغاتی پولونیا با عنوان‌هایی مثل: «سیاه خان تقدیم می‌کند» و «میمون پیانیست» بین سرنشینان اتومبیل‌های شخصی پخش شده بود. در روزنامه‌ها و در سینما‌ها هم اعلان‌های مشابهی با عناوین «خوشه انگور»، «مروارید سیاه» و «ترنگ طلایی» انتشار پیدا کرده بود. در شب افتتاح پولونیا، اولگا با دامن مشکی و کت اسموکینگ سفید ابریشمی و یخه و پاپیون اطلس قرمز برازندگی چشمگیری داشت. دیگر خدمتکاران با لباس‌های اونیفرمی که به گرته کریستین دیور در ایران دوخته شده بود، با آرایش ملایم خوش خدمتی می‌کردند. بعد از شام نادیا به اتفاق کمک آشپز‌ها به میان جمعیت آمد و بعد از خوش و بش با میهمان‌ها به همراهی ارکستر ترانه‌ای به زبان لهستانی خواند. روزنامه‌ها با نادیا و الگا و کاپیتان هولتزر مصاحبه کردند، خوش خدمتی و خوش برخوردی لهستانی‌ها را ستودند، از غذا، نظافت آشپزخانه و سرویس پولونیا تمجید کردند و از آن به عنوان بهترین کافه رستوران پایتخت یاد کردند.»

 

 

کافه پولونیا در واقعیت

 

آیا هنوز هم می‌توان کافه پولونیا در پوست دباغی شده تهران امروز ردیابی کرد؟ چه کسی می‌داند این کافه کجای تهران است؟ فودلاوند، نویسنده کتاب «لاله‌زار» نخستین کسی است که به این سوال پاسخ می‌دهد: «من در تحقیقاتم تنها نامی از کافه پولونیا شنیده‌ام و بس. اطلاعات دیگری ندارم.» او آقای «روبن»، مردی که پدر و مادرش یکی از نخستین کافه- قنادی‌ها را در تهران راه‌اندازی کرده‌اند معرفی می‌کند؛ کافه- قنادی «مینیون» (به معنای لطیف) در خیابان سعدی.

 

پدر و مادر آقای روبن، اوکراینی بودند. آن‌ها که تاب شرایط کمونیستی را نیاوردند به ایران مهاجرت کردند. در بحبوحه جنگ جهانی دوم، کافه- قنادی مینیون را در خیابان سعدی راه انداختند و حالا آقای روبن، ۷۸ سال بعد از آن روز‌ها، راه پدر و مادرش را ادامه می‌دهد. او کافه پولونیا را به خاطر می‌آورد: «این کافه را به یاد می‌آورم. در زیرزمینی در لاله‌زار بود. البته خیلی بعد‌تر از کافه- قنادی ما راه‌اندازی شد. آن زمان که تهران به این گستردگی نبود. جلوی مغازه‌ها زمین بیابان بود. لهستانی‌ها که آمدند ایران، خیلی‌هاشان را ما در لاله‌زار و سعدی می‌دیدیم. بیشترشان تیفوس داشتند. خیلی شرایط سختی و دردناکی بود. در بین آن‌ها زنان و دختران بسیار زیبایی هم بودند. سرنوشت آن‌ها را آواره کرده بود...». آقای روبن، ما را به سمت لاله‌زار و پاساژ چلچله هدایت می‌کند. جایی که سرنوشت پولونیا با آن گره خورده.

 

کافه پولونیا هنوز در خاطر آقای روبن وجود دارد. آیا مکان کافه پولونیا هنوز در پاساژ چلچله هست؟ در لاله‌زارنو، نرسیده به تقاطع جمهوری، پاساژ چلچله پیدا می‌شود. ورودی پاساژ چند پله به پایین می‌خورد. درست شبیه صحنه‌ای که سینایی فیلمبرداری کرده و درست جایی که در کتاب نوش‌آذر و دولتشاهی تصویر شده است. واقعا در لاله‌زاری که هر روز دستخوش تغییر و تحول می‌شود، پیدا کردن این سر در به شکل مسبوق به سابقه‌اش چیزی شبیه معجزه است. تنها به جای کافه پولونیا، روی سر در آن نوشته شده است: «چاپخانه دیبا».

 

مکان‌ها گویا‌ترین زبان برای روایت بی‌واسطه تاریخ‌اند. پس کافه پولونیا تنها خیال نیست، واقعیت است اگرچه هیچ عکسی از خود به یادگار نگذاشته باشد. پله‌ها طی می‌شود، در مقابل انبوهی کاغذ که گویا قرار است تاریخ را بنویسند. در اتاق شیشه‌ای ورودی دو مرد در حال صحبت هستند. آقای «آگنج»، مردی حدود ۴۰ ساله با موهای جو گندمی اولین پاسخ‌ها را به ما می‌دهد. وقتی از او درباره تاریخ چاپخانه می‌پرسیم هیجان‌زده می‌شود. او از تاریخ این مکان تنها شنیده‌هایش را روایت می‌کند. پدر او ۲۲ سال پیش این ملک را از آقایی به نام «تهرانچی» سرقفلی خریده است. تهرانچی اما حالا مرده است. نه تنها خودش، بلکه پسرش هم مرده! او سه دختر دارد که همه خارج از ایران هستند و به تازگی آقایی به اسم «منتظری» ملک چلچله را از آن‌ها خریداری کرده است. آن‌ها سرقفلی این ملک را از آقای روشن اخگر گرفتند. دو مردی که اینجا شکلات‌سازی داشتند. آن طور که آگنج روایت می‌کند، چند سال این مکان شکلات‌سازی بوده، البته دقیقا نمی‌داند، ولی حدس می‌زند که نزدیک ۱۰ سال اینجا شکلات‌سازی بوده است. او تنها نام کافه پولونیا را شنیده است و البته این گرا را می‌دهد که فضای داخلی امروزی آن با آنچه روزگاری نام کافه بر خود داشته تفاوت فاحشی دارد اما هنوز رگه‌ای از تاریخ اینجا هست. آگنج اتاقی را نشان می‌دهد که کاشی‌های مربعی شکل صورتی دارد و دو در ورودی و خروجی که می‌گوید این‌ها از قدیم مانده است.

 

پیرمرد نظرش این است که قبل از کافه، اینجا خانه قدیمی بوده که آب انبار و چهار چاه داشته است. او می‌گوید زمانی هم در این پاساژ چند دهانه طلاسازی بوده و خیلی‌ها بعد از آن در طمع این چاه‌ها بودند تا شاید به خرده طلایی در ته آن همه کثافت برسند. او از پدرش شنیده که خیلی سال پیش در اینجا قتلی هم رخ داده اما نه می‌داند چه زمانی و نه برای چه!

 

آگنج آقای «یگانه»، خیاط طبقه دوم پاساژ را قدیمی‌ترین مرد لاله‌زار می‌داند که می‌تواند از گذشته حرف بزند، او دوست قدیمی تهرانچی هم بوده است. اما آقای یگانه فعلا در سفر است و همین موضوع تحقیقات را تا پیدا کردن اسرار این کافه همچنان ادامه‌دار می‌کند.

 

 

کشف لولا

 

در کتاب دولتشاهی آمده بیشتر آوارگان لهستانی که در اردوگاه دوشان‌تپه در شرایط سخت زندگی می‌کردند، زن‌هایی بودند که شوهرانشان در جبهه‌های جنگ کشته شده بودند، با چند زبان آشنا بودند و در بین آن‌ها اشخاص سر‌شناسی هم مثل نادیا، دختر مارشال پیلسودسکی، قهرمان و ناجی لهستان بعد از جنگ جهانی اول هم دیده می‌شد. سربازهای آمریکایی، روسی و انگلیسی پس از سال‌ها جنگیدن دوست داشتند خوش بگذرانند. در تهران اما کافه، رستوران، میهمانخانه و هتل‌هایی که بشود در آن پول خرج کرد و خوش گذراند، نبود. این‌طور بود که عده‌ای به فکر ایجاد هتل و میهمانخانه و رستوران‌های مجلل افتادند. یکی از این اشخاص «منوچهر ریاحی» بود.

 

آقای آگنج و «منتظری»، هیچ کدام فردی به نام ریاحی را به یاد ندارند. آقای منتظری صاحب کنونی ملک با دامادهای آقای تهرانچی در تماس است و اسناد تا ده نسل قبل از این ملک را در اختیار دارد. اما او کمترین کمکی نمی‌کند. در میان سکوت‌هایش اما چند نکته کوچک روشن می‌شود. منتظری می‌گوید که «پاساژ چلچله سرآمد همه پاساژها بوده، ما هم شنیدیم در دوره‌ای کافه بوده، اما فردی به اسم ریاحی را نمی‌شناسم و نامش را هم در اسناد ندیده‌ام.»

 

در این میان کتاب «از ورشو تا تهران» نوشته محمدعلی نیک‌پور راهگشا می‌شود. این کتاب خاطرات زنی به نام «هلن» است که از مصائب جنگ جهانی دوم و خاطراتش در تهران می‌گوید. او کافه پولونیا را به یاد دارد اما به دلیل سن کمی که در آن دوران داشته، اطلاعات بیشتری در مورد آن ندارد. هلن اما زنی را می‌شناسد معروف به «لولا»، که سن بیشتری داشته و احتمال دارد آنجا را به یاد بیاورد. آیا لولا می‌داند که در آن کافه چه گذشته است؟

 

جست‌وجوی لولا شروع می‌شود. لولا کجاست؟ آیا هنوز زنده است و زخم لهستان را نفس می‌کشد؟ در تهران است یا سر به دیار خود گذاشته؟ سرانجام لولا در خانه سالمندان «حضرت مریم» در بهارستان پیدا شد. او حالا ۸۵ سال سن دارد و در خانه کوچک و قدیمی در کنار بسیاری از همکیشان خود روزگار سپری می‌کند. دیدار با لولا اما سخت است. مسوول خانه سالمندان حضرت مریم موافقت نمی‌کند. تا اینکه اصرار‌ها و تماس‌های هر روزه، سرانجام به نتیجه می‌رسد و لولا می‌آید. زنی با موهای کوتاه بلوند، روی سپید اما کمری خمیده که موبایلش را به دستش آویزان کرده.

 

لولا از پس همه چین و چروک‌هایی که بر چهره دارد، طرح جوانی بسیار زیبایی را در ذهن به تصویر می‌کشد. خیلی خوب فارسی حرف می‌زند: «بار‌ها برایم جور شد که به لهستان برگردم یا به آمریکا بروم اما من عاشق ایرانم و دوست دارم در ایران بمیرم.»

 

نامش «النوریا برلسکا»ست و پدرش او را از کودکی لولا صدا می‌کرده. سیزده ساله بوده که به دلیل فعالیت‌های پدرش آواره می‌شود و اندکی بعد همراه مادر و خواهرش از سیبری به اصفهان می‌آیند. دو سال در اصفهان می‌مانند و خواهرش را به دلیل ضربه‌ای که به سرش می‌خورد، از دست می‌دهد و همراه با مادرش به تهران می‌آید و در اردوگاه یوسف‌آباد ساکن می‌شود. این‌ها یک طرف، مهم اینجاست که او کافه پولونیا را به خاطر دارد. گمشده ما، حالا یک سند واقعی پیدا کرده، پیرزنی که با اشاراتی در لفافه، فاش می‌کند که مدتی را در این کافه کار کرده است. آیا او جزو بیست و پنج دختر باکره لهستانی است که بر اساس نوشته دولتشاهی، توسط ریاحی از مسوولان ایرانی و لهستانی در دوشان‌تپه مجوز کار برایشان گرفته شده و به کافه آورده شده است؟

 

لولا اما در برابر همه سوال‌ها سکوت می‌کند. وقتی از او درباره آدم‌هایی که در کافه نام‌های بزرگی داشته‌اند، مثلا درباره «کاپیتان هولتزر» که افسر سابق نیروی دریایی لهستان بود و مدیریت این کافه را برعهده داشت سوال می‌شود باز هم با سکوتش یادآوری می‌کند که چیزی به یاد ندارد. لولا از کافه حرف نمی‌زند، هرگاه نام پولونیا را می‌شنود، متاثر و چشمانش پر از اشک می‌شود. در میان خط سکوت اما چیزهایی نیز به زمزمه یادآوری می‌کند: «سال‌ها خیلی از لهستانی‌ها و ایرانی‌ها آمده‌اند که من از گذشته برایشان بگویم.» بنابراین با اینکه نادیا پیلسوفکی دانش‌آموخته پاریس، پیش از جنگ را به یاد می‌آورد، نمی‌گوید که آیا نادیا که آن زمان ۴۰ ساله و سرپرست آشپزخانه اردوگاه دوشان‌تپه بوده، در پولونیا سرآشپز بوده یا نه: «یادآوری گذشته برایم شکنجه‌آور است. نمی‌خواهم آن روز‌ها دوباره به ذهنم بیاید. ما سختی بسیاری کشیدیم. وقتی از اصفهان آمدیم مادرم در یک دوزندگی کار می‌کرد و برای سربازان لباس می‌دوخت. من هم مجبور بودم کار کنم. یکی از آن‌ها کافه پولونیا بود.»

 

لولا نفسش را به سختی فرو می‌دهد: «من با شوهر اولم آنجا آشنا شدم. یک میهمانی گرفته بودند. شوهر اولم نامش کلانتری بود. عکاس شاه بود. خیلی به آن کافه رفت‌و‌آمد می‌کرد. من از او یک بچه دارم. یک پسر که الان آمریکاست و برای خودش زن و بچه دارد. اما کلانتری به من دروغ گفت. او زن و چهار بچه داشت. چه زن خوبی هم. چون به من دروغ گفته بود، من‌‌ همان موقع که فهمیدم از او جدا شدم. او یک دروغگو بود.»

 

چیزی فرو کوبنده از آن روز‌ها در دل لولا مانده است که حتی سکوت رخوتناک خانه سالمندان بهارستان را هم به خرد شدن فرا می‌خواند: «بعد‌ها با شوهر دومم آشنا شدم، سرهنگ فروغی. او مرد بزرگی بود. بسیار مهربان. من با او زندگی می‌کردم اما او گفت که باید با هم عقد کنیم و مرا عقد کرد. از او بچه‌ای ندارم اما مرد بزرگی بود و به خاطر او وقتی مادر و دخترخاله‌هایم به لهستان بازگشتند من ایران ماندم.»

 

بر اساس گفته‌های لولا، هر کسی اجازه ورود به این کافه را نداشته، برای همین تا به این لحظه خاطرات پولونیا در مه تاریخ جا خوش کرده است. کافه‌ای که بیشتر مردان رده بالای حکومتی و سربازان ارتش متفقین به آن رفت‌وآمد داشتند و دور از ذهن نیست که پی‌ریزی بسیاری از اتفاقات سیاسی در این مکان انجام می‌شده است.

 

لولا اما صبرش تمام می‌شود و دیگر به سوالات جواب نمی‌دهد. به اینکه آیا او «الگا کوالسکی» ۲۹ ساله که در کتاب «سفرکرده‌ها» اشاره‌ای به آن شده را می‌شناسد یا نه! دختری که در هفده سالگی قهرمان شنای ورشو شده بود و ریاحی او را به سرپیشخدمتی گماشت و اینکه سرانجام کافه پولونیا چه می‌شود؟

 

 

قهوه‌خانه آقا نوروز

 

آقای یگانه سرانجام از سفر مشهد می‌آید. مرد ۷۰ ساله‌ای که در طبقه دوم پاساژ چلچله خیاطی دارد و گفته‌اند که کلید پر کردن خانه‌های خالی این جدول در دست اوست. آقای یگانه اما آنقدر تلخ است که در برابر همه سوال‌ها اخم می‌کند، تنها می‌گوید که «۴۰ سال است من به این پاساژ آمده‌ام و هیچ چیز درباره این کافه نمی‌دانم و هیچ چیز هم نشنیده‌ام!» تلفن مغازه او هنوز از آن تلفن‌هایی است که روی دیوار کار می‌گذاشتند. آقای یگانه تمام ادعای ساکنان پاساژ را در مورد اطلاعات مفصلی که هر روز درباره گذشته پاساژ می‌گوید، نقض می‌کند و ختم کلام کرده و در مغازه‌اش را می‌بندد.

 

اما «آقا نوروز» نامی است که سرقفلی قهوه‌خانه کوچکی به نام «خداداد» را در طبقه اول پاساژ چلچله دارد. او مدعی است که ۹۰ سال است که این قهوه‌خانه اینجا بوده و ۴۶ سال است که خودش قهوه‌خانه را از آقای دریانی گرفته است. آقا نوروز می‌گوید که کافه را یادش نمی‌آید. اما شنیده است که زمانی، لهستانی‌ها در اینجا رفت‌وآمد داشتند. بعد‌ها هم زن و مردی ارمنی در طبقه دوم این پاساژ که آن زمان‌ها مسکونی بوده، زندگی می‌کردند.

 

آقا نوروز می‌گوید که آرایشگری ارمنی هم در روبه‌روی پاساژ کار می‌کرده که فکر می‌کند لهستانی بوده و هیچ کس حالا از حال و روزش خبر ندارد. او شنیده است که آن روز‌ها توی کافه «کریستال» روبه‌روی پاساژ و توی کافه «کاروان» بالای لاله‌زار هم زنان لهستانی رفت‌وآمد داشتند. او رو به آقای مو سپیدی که در حال خوردن چای است، می‌گوید: «تو شاید آن روز‌ها رو بیشتر یادت بیاد.» مرد صومعه‌سرایی سری تکان می‌دهد: «من ۱۵ سالم بود که به تهران اومدم، خوب کافه پولونیا را به خاطر دارم. اون زمان‌ها یه آقایی به اسم حسن عرب بود که برای کاباره‌ها و کافه‌ها آدم جور می‌کرد. برای این کافه هم یه‌ سری لهستانی آورد.»

 

آقای خوشرو چایش را روی میز گذاشته و ادامه می‌دهد: «من سال‌ها مسوول تشریفات میهمانی‌های شاه سابق بودم و سال‌ها در کافه و کاباره‌ها کار کردم. از کاباره خرم و شکوفه گرفته تا باراکا. کافه‌های آن زمان را به یاد دارم و کافه پولونیا کاملا یادم می‌آید.» در خاطراتش جست‌وجو می‌کند و چند کلمه‌ای به این «کاملا» اضافه می‌شود: «اصلا اینجا کافه مهمی نبوده، فقط زنان لهستانی توش کار می‌کردن، برای اینکه ارزون‌تر می‌گرفتن!» این حرف او بسیاری از گفته‌ها در مورد کافه پولونیا را زیر سوال می‌برد. در همین موقع، آقای محمود باقری پا به میان بحث می‌گذارد، او سال‌ها در لاله‌زار کار کرده و حالا هم چاپخانه دارد. باقری شنیده است که در آن زمان در لاله‌زار کافه‌های بسیاری وجود داشتند اما به کافه پولونیا کمتر کسی می‌رفته و فقط افسران اجازه ورود داشتند، بعد برای نشان دادن بزرگی کافه دست‌هایش را از هم باز می‌کند و می‌گوید: «۵۰ تا میز داشت! گمون نکنم که آن موقع‌ها کسی به این راحتی می‌تونست وارد کافه بشه...»

 

آقا نوروز هم حرف آقای محمودی را تائید می‌کند و در لفافه می‌گوید که خیلی از بزرگانی که می‌خواستند با دختران نا‌شناس خارجی رابطه داشته باشند به اینجا می‌آمدند. او که زمانی کراواتی‌ها را به قهوه‌خانه‌اش راه نمی‌داده، با خنده می‌گوید که «آن زمان من فقط به لوله‌کش‌ها و کارگر‌ها چای می‌دادم! اما قضیه کافه پایینی که حالا چاپخونه شده، فرق می‌کرده. اونجا دنیای عجیبی داشته...»

 

 

برگشت به زیرزمین

 

کافه پولونیا «در آستانه» این راه بود. یک Underground لهستانی در لاله‌زار قدیم. زیرزمینی که با ورود لهستانی‌ها در ایران پا گرفت و همچون دیگر زاده‌های جنگ، با پایان عربده‌کشی متحدین و متفقین جنگ دوم جهانی، از میان رفت اما رد زخمش هنوز هم باقی است و حداقل لولایش در خانه سالمندان هنوز نفس می‌کشد. عمر کافه که منطبق بر قوس جنگ است نشان می‌دهد که این کافه خود زاییده رحم خونخوار همین جنگ بوده. کافه‌ای زاده جنگ در کشوری بی‌طرف که امروز بوی سرب چاپخانه و چای‌های ولرم کارگران را می‌دهد. اگر امروز همچنان در هاله‌ای از ابهام نمی‌دانیم چه جریان‌های تاریخ‌سازی در این کافه گذشته است، اما به قطع این را می‌دانیم که زنانی که دست بی‌رحم این جنگ بر صورتشان سیلی زد برای زندگی به ناچار دست به مبارزه بزرگی زدند و جنگ تنها فاجعه می‌آفریند.

 

آن‌ها در غربت کشوری که نه زبانش را می‌دانستند و نه فرهنگ آن را، وارد فعالیت و حیات جمعی شدند؛ در کارگاه‌های دوزندگی، شیرینی‌فروشی‌ها و کافه‌ها مشغول به کار شدند. کافه پولونیا، هتل کاروان، هتل «ریتز» و همه مکان‌هایی که در جریان این جست‌وجو، نامی از آن‌ها به میان آمد، بر این ادعا صحه می‌گذارند. برخی از این زنان که از تن خود گذشته بودند، تنها به ذات حیات پایبند ماندند. کافه پولونیا اما در این میان، تنها داستانی برای ورود زنان لهستانی به کارزار زندگی در ایران نبود، مکانی بود برای تولد عشق‌ها و نفرت‌ها. می‌شود رد این عشق‌ها و عاشقیت‌ها را در رمان‌ها و سفرنامه‌ها و تحقیقات دهه چهل و پنجاه خورشیدی گرفت، وقتی که ادبیات ایران در بازگشتی به تاریخ به دست اسماعیل فصیح‌ها، نوش‌آذر‌ها و مسکوب‌ها و اخوان لنگرودی‌ها به آینده بازتابانده می‌شود. عشقی که در تجلی حضور این زنان در کافه پولونیا بود، در قلب زخم خورده جنگ جهانی دوم، تنها تار مویی بود که آن‌ها را به سرزمینشان، از دست داده‌هایشان و بی‌ریشگی‌شان پیوند می‌زد و چه سخت است که حلقه اتصال آدم به همه این‌ها، محدود به یک تار مو باشد. در روایت کامویی از کالیگولا آمده که: «هر‌گاه ابرمردی به تخت می‌نشیند، محنت و آزمون بزرگی برای خلق آغاز می‌شود.» آزمون آن‌ها آغاز شده بود و حالا پس از آن همه سال، خاطره‌های پیران لاله‌زار، همچون جریان آبی که مرده‌های Underground را به سرزمین بهشتی می‌برد، ما را به دیدار آن‌ها می‌برد. خاطره عطر‌ها، نگاه‌ها، قهوه‌ها، والس‌ها، سردوشی‌ها و قپه‌ها، بدمستی‌ها و عربده‌ها، اشک‌ها و لبخند‌ها و لیوان‌های سرگردانی که در قلب پولونیا تپیده‌اند و می‌تپند!

 

* با سپاس از شهرام شهریار و رضا نیک‌پور که در تهیه این مقاله یاری کردند.


اینجا پاساژ چلچله است. پاساژی که زیرزمینش در دوره‌ای از تاریخ مامنی برای اشتغال زنان لهستانی شد


آسایشگاه حضرت مریم. خانه‌ای که لولا، یکی از زنانی که در کافه پولونیا کار می‌کرد را آنجا یافتم


آقای روبن، کافه - قنادی مینیون. مردی که هنوز لهستانی‌هایی که به ایران را آمدند را به یاد داشت و بارها و بار‌ها در لاله‌زار و خیابان سعدی دیده بود.


آقای خوشرو که مدعی بود مسئول تشریفات شاه سابق بوده و در همه کافه‌های معروف تهران کار کرده است.


آقا نوروز، قهوه‌خانه‌دار طبقه اول پاساژ چلچله که شنیده‌های بسیاری از پولونیا داشت

گفت‌وگو با رضا نیک‌پور: لهستانی‌ها موجب رونق کسب و کار ایرانی‌ها شدند از مجید یوسفی برگرفته از سايت

 

تاریخ ایرانی: در شبانگاه اول سپتامبر ۱۹۳۹ جنگ جهانی دوم با حمله سربازان آلمانی به لهستان آغاز شد و کمی بعد با تحریک هیتلر روس‌ها هم وارد جنگ شدند و بخش شرقی لهستان را به اشغال خود درآوردند. لهستان در مدت کوتاهی ویران شد و جمعیت عظیمی از آن به اردوگاه‌های کار اجباری گسیل شدند.

 

رضا نیک‌پور، پژوهشگر و مدیر انجمن دوستی ایران و لهستان و همچنین فرزند ارشد هلن استلماخ یکی از مهاجران لهستانی که در سن هشت سالگی به همراه مادرش به اردوگاه سیبری اعزام و پس از گذراندن دو سال کار اجباری به ایران اعزام شد، در گفت‌وگو با «تاریخ ایرانی» به زوایای جدیدی از وضعیت لهستانیان در ایران پرداخته است.

 

***

 

باید آغاز ماجرای مهاجرت لهستانی به ایران را به حمله آلمانی‌ها به لهستان در سپتامبر ۱۹۳۹ مربوط بدانیم. تاکنون روایت‌های زیادی از دلیل این حمله گفته شده است. چگونگی این حمله را ابتدا تشریح فرمایید؟

 

جنگ جهانی دوم با حمله آلمان به لهستان در سپتامبر ۱۹۳۹ آغاز شد. هنوز مردم لهستان مبهوت پیشروی سریع آلمان‌ها در خاک خود بودند که اتحاد شوروی هم در پی انجام توافقی پنهانی با آلمان‌ها، از طریق مرزهای شرقی، کشور لهستان را مورد حمله قرار داد. هر کدام از دو کشور متجاوز در مدتی کوتاه تقریبا نیمی از خاک لهستان را در اختیار خود گرفتند و نتیجه آن، دربدری و اسارت مردم بی‌دفاع این کشور بود. آنان که در چنگال روس‌ها گرفتار شدند، برای کار اجباری مادام‌العمر، راهی اردوگاه‌های بد آب و هوای شوروی به خصوص نواحی سیبری گردیدند.

 

 

نخستین کوچ دسته جمعی لهستانی‌ها دقیقا در چه تاریخی روی داد؟

 

اولین مرحله این کوچ دادن‌ها در ماه‌های فوریه، آوریل و ژوئن ۱۹۴۰ و دومین مرحله آن در ماه ژوئن ۱۹۴۱ صورت گرفت. هر چند هرگز آمار دقیقی از مهاجرت‌های اتباع لهستانی به شوروی ارائه نشد، اما بر اساس اطلاعات موجود، این عده در حدود ۱٫۲ تا ۱٫۵ میلیون نفر برآورد شده‌اند که تعداد زیادی از آنان که تحمل کار در شرایط سخت اردوگاه‌ها را نداشتند، جان باختند. این عده نیز بیش از نیم میلیون نفر تخمین زده می‌شوند. با حمله ناگهانی آلمان به شوروی در سال ۱۹۴۱ میلادی که شاید به طور اتفاقی مقارن سالگرد حمله ناپلئون به روسیه بود! و خیانت هیتلر به شریک سابق خود (استالین)، معادلات جهانی هم تغییر یافت و روس‌ها در پی انجام مذاکراتی با کشورهای ضد فاشیست و دولت در تبعید لهستان و ژنرال سیکورسکی، برای تشکیل ارتش لهستانی بر ضد آلمان‌ها، همه اسرای لهستانی را آزاد کردند.

 

مسیر حرکت این عده از طریق ایران تعیین شد و بدین‌سان، گروه تبعیدیان لهستانی با ایران پیوند یافتند. اگرچه سابقه ارتباط فرهنگی، اقتصادی، نظامی و سیاسی دو کشور ایران و لهستان به قرن‌ها قبل باز می‌گردد - که اوج آن را در دوره صفویه شاهد هستیم- اما بخش عمده آشنایی مردم ایران با لهستانی‌ها به دوره جنگ جهانی دوم و ورود ده‌ها هزار مهاجر لهستانی به ایران بر می‌گردد. بر طبق آمارهای رسمی ایران، تعداد لهستانی‌هایی که پیش از این تاریخ در ایران زندگی می‌کردند به دویست نفر هم نمی‌رسید که بیش از نیمی از آنان در تهران مشغول به کار بودند. از میان مهاجرانی که در طی جنگ جهانی دوم وارد ایران شدند، نظامیان باید راهی میدان‌های جنگ متفقین در جبهه‌های مختلف می‌شدند و غیرنظامیان نیز می‌توانستند پس از توقفی در ایران، زندگی جدیدی را در دیگر کشورهای آزاد جهان آغاز کنند. اکثر این عده به تدریج از ایران خارج شدند و تعداد کمی نیز اقامت و ادامه زندگی در ایران را ترجیح دادند. لازم به ذکر است که مقارن ورود مهاجران لهستانی به ایران، به واسطه جنگ جهانی دوم و حضور عده زیادی از سربازان متفقین و خارجی، فشار اقتصادی زیادی بر دوش دولت و ملت ایران تحمیل شده بود که شرایط زندگی را برای مردم به شکل ملموسی سخت کرده بود و حضور این عده مهمان ناخوانده جدید هم، این اوضاع را تشدید می‌کرد. ولی این امر باعث نشد که ایرانیان در پذیرایی خود از مهاجران لهستانی کوتاهی کنند.

 

 

هیچگونه اطلاعاتی وجود دارد که نحوه جابجایی این مهاجران لهستانی را در خاک ایران تشریح کند؟

 

خروج اتباع لهستانی (نظامی و غیرنظامی) از شوروی و ورود آنان به ایران به رهبری ژنرال آندرس از طریق دو مسیر و در ۳ مرحله صورت گرفت: مسیر اول بندر کراسنووسک از راه دریای مازندران به بندر انزلی، مسیر دوم از طریق عشق‌آباد باج‌گیران به مشهد. اولین مرحله این مهاجرت‌ها، بین ماه‌های مارس و آوریل ۱۹۴۲ میلادی صورت پذیرفت که طی آن در حدود سی هزار نظامی به اتفاق یازده هزار کودک با کشتی از راه بندر کراسنووسک به سمت بندر انزلی حرکت کردند که در آنجا اولین اردوگاه‌های پناهندگی این مهاجران در ساحل دریای مازندران تاسیس شد تا شرایط نظافت و معالجه آنان مهیا گردد، چرا که در دوران اسارت در شوروی، رسیدگی و نگهداری از آنان در حد بسیار پایینی صورت می‌گرفت. در ۲۵ آوریل همان سال اولین گروه از مهاجران توسط کامیون از بندر انزلی به قزوین منتقل شدند. در قزوین مهمانسرای موقتی برای پذیرایی از ۱۴۰۰ نفر مهیا گردید و آنان پس از استراحتی کوتاه به سمت تهران حرکت داده شدند.

 

دومین مرحله طی ماه‌های اوت و سپتامبر ۱۹۴۲ انجام شد که در این مدت قریب ۴۳ هزار نظامی و ۲۵ هزار غیرنظامی که تقریبا یک سوم آنان را کودکان تشکیل می‌دادند، به بندر انزلی منتقل گردیدند که این نقل و انتقال تا اکتبر ۱۹۴۲ ادامه یافت. مقارن این ایام سومین مرحله حرکت اتباع لهستانی از شوروی به ایران از طریق عشق‌آباد به مشهد اجرا گردید که تعداد زیادی را شامل نمی‌شد: ۱۹۳۹ نفر از آنان به ایران و ۶۷۵ نفرشان به هند رفتند. با ورود لهستانی‌ها به تهران در فوریه ۱۹۴۳، چهار اردوگاه پناهندگان تاسیس شد که در ابتدا تعداد ۲۶۰۰ نفر در آنجا اسکان یافتند و به مرور تعدادشان به ۲۵ هزار نفر رسید. تعداد زیادی نیز از این پناهندگان در اهواز استقرار یافتند که پس از مدتی از طریق بنادر خرمشهر و بصره به آفریقا، هند، زلاندنو، مکزیک و انگلستان فرستاده شدند. بخشی از خواربار و مواد غذایی مورد نیاز این عده در ایران خریداری می‌شد و بخشی دیگر نیز توسط متفقین از خارج وارد می‌گردید. یکی از مراکز مهم نگهداری لهستانی‌ها و به طور خاص کودکان بی‌سرپرست، اصفهان بود که ابتدا با سه مرکز شروع به کار کرد و به مرور با افزایش تعداد کودکان به ۲۰ محل اسکان افزایش یافت.

 

 

گفته شده که کودکان لهستانی ماه‌ها بعد از استقرار در اصفهان به تدریج به کسب و کارهای صنعتی و بومی آن شهر روی آوردند؟

 

این کودکان در دوره اقامت خود در ایران به جز مواد درسی، کارهایی چون قالیبافی و حکاکی روی نقره و مس را نیز آموختند. کتابی که امروزه به نام «اصفهان، شهر کودکان لهستانی» به دو زبان انگلیسی و لهستانی وجود دارد، خاطرات حضور همین کودکان است که سال‌ها بعد از ترک ایران در انگلستان نوشته شد. گروهی از این کودکان که متشکل از ۷۳۳ نفر بودند به زلاندنو فرستاده شدند که تا امروز هنوز خاطره حضور خود در ایران را ارج می‌نهند.

 

لهستانی‌ها در طی حدود سه و اندی سال حضور در ایران، توانستند ارتباط خوبی با ایرانیان برقرار نمایند. با طولانی شدن اقامت لهستانی‌ها و ضعف کنترل رفت و آمد در کمپ‌ها، کم کم حضور مهاجران در سطح شهر تهران افزایش یافت. این عده که اکثر آنان را زنان و دختران شامل می‌شدند، در خیابان‌ها، بازارها و کافه‌ها در رفت و آمد بودند. اگرچه معدودی از ایشان وسیله تفریح و سرگرمی سربازان قرار گرفتند، اما وضعیت اکثریت آنان چنین نبود. عده‌ای از بانوان لهستانی در خانه‌های ایرانیان ثروتمند یا خارجیانی که وضع مالی خوبی داشتند به عنوان خدمتکار استخدام شدند. تعداد زیادی از آنان با ظاهری آراسته به عنوان منشی و مترجم در ادارات یا در آزمایشگاه‌ها در پای میکروسکوپ و به عنوان پرستار در بیمارستان‌ها مشغول به کار شدند. با ورود لهستانی‌ها به داخل شهر، بازار اجرای کنسرت‌های موسیقی و نمایش‌های لهستانی نیز رونق یافت که برخی از این برنامه‌ها صرفا برای حمایت و کمک به هموطنان لهستانی‌شان ترتیب داده می‌شد. کار کردن لهستانی‌ها در هتل‌ها و رستوران‌های ایرانی باعث رواج و جذب مشتری بیشتر داخلی و خارجی گردید. بعضی از خانم‌هایی که خدمتکار زنان سرشناس ایرانی بودند، طرز آرایش و مد غربی را به آنان آموختند، زیرا که در بسیاری موارد، مستخدمین نسبت به کارفرمایان خود از تحصیلات بالاتری برخوردار بوده و یا در لهستان صاحب حرفه بودند. عده‌ای از زنان لهستانی برای رفع نیاز مالی خود چرخ خیاطی گرفته، شروع به دوختن لباس، حتی لباس‌های ارتش کردند. در این بین شرکت‌های خارجی هم از متقاضیان پر و پا قرص استخدام لهستانی‌ها بودند. افزایش حضور لهستانی‌ها در شهر و ازدیاد تقاضا برای کار با آنان باعث شد تا دولت ایران اقدام به صدور اجازه اقامت موقت برای آن‌ها کند. یکی از تبعات مثبت اقامت لهستانی‌ها در ایران، ازدواج آنان بود که گاهی با هموطنان خود و یا با سربازان متفق (خارجی) صورت می‌گرفت. اما در اکثر موارد آنان مورد توجه مردان ایرانی- اعم از مسلمان و غیرمسلمان- قرار گرفتند. البته طرح این مساله در میان خانواده‌های ایرانی که اکثرا سنتی بودند، ابتدا با مخالفت روبرو می‌شد، اما به مرور مورد قبول قرار گرفت.

 

 

اقدامات فرهنگی که لهستانی‌ها در ایران داشتند در چه گستره‌ای انجام گرفت و چه بازتابی در ایرانیان آن زمان پیدا کرد؟

 

این فعالیت‌ها از درج اطلاعیه در مناسبت‌های مختلف برای مردم ایران شروع شد. آنان حتی در ایران اقدام به انتشار هشت نشریه کردند که در زمان خود باعث روشنگری و آگاهی‌بخشی به مردمی شد که سخت تشنه دانستن اخبار جهان پیرامون خود و بدون سانسور بودند. این نشریات عبارتند بودند از: ۱- اروپای جدید / ماهنامه به زبان فرانسه- سال ۱۳۲۲. ۲- دوست ما / هفته‌نامه مذهبی به زبان لهستانی- سال ۱۳۲۱. ۳- لهستانی در ایران/هفته‌نامه لهستانی- سال ۱۳۲۱. ۴- لهستان دوره یاگیلونسکا / سال ۱۳۲۱. ۵- گزارش لهستانی / ماهنامه خبری- سال ۱۳۲۱. ۶- کلام لهستانی / ماهنامه از سال ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۲ ه. ش. ۷- صدا / هفتگی- سال ۱۳۲۱. ۸- نسل ارتدوکس / ماهنامه دینی از سال ۱۳۲۰. از نشریات عقاب سفید و بهشت نیز یاد می‌شود.

 

در بین لهستانی‌ها افراد دانشمندی نیز وجود داشتند که پس از ورود به ایران و به دست آوردن آرامش نسبی فکری، اقدام به برگزاری سخنرانی‌های علمی در مراکز فرهنگی ایران کردند که ثمره آن تاسیس انجمن مطالعات ایران بود و ۳ جلد کتاب معروف «مطالعات ایرانی»، یادگار گرانبهای آن دوره است. از چهره‌های درخشان و فعال این حرکت می‌توان به ماخالسکی اشاره کرد. گرچه با خروج این عده پس از پایان جنگ جهانی دوم از ایران، فعالیت انجمن پس از حدود سه سال متوقف شد، اما جریان ایران‌شناسی که از سالیان قبل نیز مورد توجه لهستانی‌ها بود، با همان جدیت در دانشگاه‌های لهستان پیگیری شد که تا امروز ادامه دارد. جنگ جهانی دوم در ۸ می ۱۹۴۵ میلادی رسما پایان یافت که هزینه‌های سنگینی را برای لهستان به دنبال داشت. بیش از نیم میلیون نفر از مردان و زنان رزمنده و مبارز و بیش از ۶ میلیون غیرنظامی بی‌گناه، یعنی ۲۲ درصد کل جمعیت لهستان در این جنگ جان باختند. تعداد زیادی از اتباع لهستانی پس از پایان جنگ، هرگز به کشور خود باز نگشتند و در کشورهای دیگر جهان اقامت گزیدند که از این میان حدود ۳۰۰ نفر زندگی دایم در ایران را ترجیح دادند و با ایرانیان تشکیل خانواده دادند. ثمره این ازدواج‌ها، نسلی است که می‌توان آنان را پل ارتباط معنوی بین دو کشور محسوب نمود. شاید بتوان یکی از سندهای ماندگار حضور لهستانی‌ها در ایران را آرامگاه‌هایی دانست که از آنان باقی مانده است، خاطره سه سال و نیم حضور بیش از ۱۰۰ هزار لهستانی در ایران که به دلایل مختلف درگذشتند؛ از کودکان شیرخوار تا افراد سالخورده و از نظامیان تا فرهنگیان. اولین منزل ابدی این مسافرین خسته و رنجور، در بندر انزلی است که با داشتن ۶۳۹ گور (که فقط ۱۶۳ عدد آن متعلق به نظامیان است) از نظر تعداد در رتبه دوم است. تهران با داشتن سه گورستان لهستانی‌ها، بیشترین تعداد را در خود جای داده که اصلی‌ترین آن‌ها گورستان دولاب است. در آنجا ۱۹۳۷ میلادی نفر آرام گرفته‌اند که ۴۰۹ نفر آنان نظامی بوده‌اند و مابقی مردم عادی هستند. همچنین در گورستان انگلیسی قلهک، ۱۰ گور لهستانی وجود دارد که مربوط به سربازان جان باخته در همدان است که بعدا به آنجا انتقال یافتند. همچنین در گورستان یهودیان ۵۶ نفر لهستانی وجود دارد. در اصفهان ۱۸ گور موجود است که فقط یکی از آنان نظامی است. در قزوین ۴۰ گور که ۲۹ عدد آن مربوط به غیرنظامیان است، در خرمشهر ۵ قبر مربوط به سربازان، در مشهد ۲۹ عدد و در آخرین ایستگاه این مردم مظلوم یعنی اهواز، که هزاران نفر از آنان گذشته و راهی کشورهای دیگر جهان گردیدند، ۱۰۲ گور وجود دارد که ۲۲ عدد آن نظامی است. بدین ترتیب تعداد کل قبرهای ثبت شده لهستانی در نقاط مختلف ایران ۲۸۳۶ عدد می‌باشد. این بود خلاصه‌ای از سفر غمانگیز و رو به فراموشی لهستانیان به ایران.

 

 

در مطالعات خود، چه جنبه‌ای از مشترکات تمدنی و هویتی ایرانی‌ها را پیدا کرده‌اید؟ اساسا هیچ نوع مشترکاتی بین این دو ملت وجود دارد؟

 

چنانچه بخواهیم دو کشور ایران و لهستان را علیرغم بعد مسافت و تفاوت‌های مذهبی و زبانی که بین آن‌ها وجود دارد، مقایسه کنیم مشترکات زیادی را بین آنان می‌توان دید، برای مثال، هر دو کشور به دلیل موقعیت حساس جغرافیایی مورد طمع قدرت‌های بزرگ و همسایگان خود قرار گرفته‌اند، اما روحیه استقلالطلبی مردم باعث شد تا کشورشان در تلاطمات روزگار، مجددا آزادی و یکپارچگی خود را به دست آورد. ارتباط خوب فرهنگی و اقتصادی و سیاسی که از قرن‌ها قبل بین ایران و لهستان آغاز شده بود، کماکان به قوت خود باقی است و دولت و ملت و هر دو کشور به ادامه آن علاقه‌مندند و گسترش همه جانبه آن در دستور کارشان قرار دارد. جنگ جهانی دوم با تمام پیامدهای وحشتناک و چهره زشتی که از خود باقی گذاشت، توانست قلوب دو ملت ایران و لهستان را به هم نزدیکتر کند. همکاری فرهنگ غنی و مهمان‌نوازی ایرانی با نجابت و سخت‌کوشی و همت بلند لهستانی مسلما نتیجه‌اش باید چنین پیوند مستحکمی باشد.